خرید بک لینک
انوقت ک می گم مامانم داداشم براش مهم تره بدشون میاد!!! +من دیشب برا سحر بیدار نشدم ک چیزی بخورم برا افطارم یه بشقاب آَش کشک خوردمو دو تا خرما فقط ....انوقت الان برا افطار برداشته دمپختک هویجی پخته!!!در صورتی ک امروز داداشم روزه نبوده بابامم روزه نبوده خودشم روزه نبوده ...فقط من روزه بودم... بهش می گ

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 22:57

امروز می تونم بگم تقریبا یه روز مفید بوده برا من چون تقریبا درس خوندم و کارای مفید انجام دادم:)

خدایا شکرررررررررررت به همین شدت و همینقدر بی وقفهههه

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 14:50

یکی دیگه از امتحانامم تموم شد به سلامتی... اما امروز زود تر رفتیم که یه کم درس بخونیم ...من کف دستمو تقلب نوشتم و رفتم سر امتحان ... یکی از مراقبا یه اقا پسری بود ک والا نمیدونم از کجا این تقلبای کف دست منو دید!!!!!!! دیدم اومده می گه ببینم کف دستتو؟منم اصلا هواسم نبود نشون دادم می خنده می گه بدو بر

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت: 14:50

مثلا عادت داره جوراباشو هر جا میرسه میندازه !!!!وقتیم من بهش می گم اینکارو نکن مامانم ناراحت می شه ک چرا من تذکر میدم بهش!!!یا محض رضای خدا یه بار نشد پشت منو بگیره بگه خواهرت درست می شه .... یا مغازشو ک می خواست ببنده به خاطر سربازی همش ناراحت وسایلاش بود چون پارکینک نداریم ک بزاره توش...نشستم کلی

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 12:01

دیشب رفتم امام زاده همه سر قبرا نشسته بودن ...ما هم سر خاک مادر بزرگ پدر بزرگم:( پارسال این موقع مامان بزرگ بودش:( چقدر روز بعدش بهم گفت ننه برو این زیارت عاشورای گوشی عاطفه رو پاک کن غمگینه می شینه گریه می کنه برا چشمش خوب نیس ...اخه چشمشو عمل کرده عاطی... اخی:( +دیشب خیلی خوب بود...دلم باز شد با

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 12:01

از اونجایی ک دیشب تا سحر بیدار موندم امروز صبح تا ساعت11 خواب بودم... چشمامو ک باز کردم فک کردم عصره و ساعت 6 عصر پیش خودم گفتم اخ جون دو ساعت دیگه افطاره:)بعد ک از داداشم ساعتو پرسیدم داغون شدم :))))))) تا حالا اینقدر برای شکم رو دست نخورده بودم والا:) ++داداشم یه چند روز دیگه میره سر بازی! راستش م

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 0:59

خیلی سخته ادم حس نا امنی در کنار باباش داشته باشه! حس استرس ...حس تشویش... اینا حساییه ک من هر لحظه کنار بابام احساس می کردم از بچگی و حتی الان... یادمه کوچیک ک بودم خیلی بیشتر از سنم مجبور بودم درک کنم چون بابام ادمی بود ک عصبی بود و هر لحظه ممکن بود ازش کتک بخورم... هیچ وقت یادم نمیره ک 7 سالم بود

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 5:36


اول از همه سلام:)
عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)
+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 5:36

اینقدر اهداف زیادی دارم ک نمیدونم بهشون میرسم یا ن!

میدونم خودم اگه تمام تلاشمو بزارم میرسم بهشون ولی حس می کنم همین ک بابام پشتمو نداره باعث می شه خیلی دیر تر به خواستم برسم...

دوستان دعام کنین لطفا.

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 22:03

دنبال یه نرم افزار اسون و بی دردسر برای میکس عکسا می گشتم ک دیشب پیدا کردمو دانلود زدم از دیشب تا حالا بیخیالش نشدم کلی روش کار کردم که بالاخره همه چیزشو بلد شدم تقریبا به خصوص قسمتای مهمشو:)

اسمشم pro show gold اگه خواستین دان کنید خیلی راحته کار کردن باهاش:)

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 6:36

گاهی وقتا می گم کاشکی زندگی ادما واقعا به دور از نیاز جنسی یا عاطفی بود! فکرشو بکنین انوقت فقط این وسط منطق حکم می کرد!و چقدر بهتر می شد بریم جلو...اما الان چی؟!پسره از درد بی زنی میناله دختره از درد بی شوهری البته جالب اینجاست ک هممونم میگیم (من ؟من اصلا اهل متاهل شدن نیستم ...اصلایه خط قرمز دور م

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 6:36

پس فردا امتحان سخت افزار دارم اقا یه جاهایشو نمی فهمیدم ک ...از 12 تا حالا نشتیم خرررر زدم تا فهمیدم...

اما خیلی خوشحالم ک فهمیدمشون ...:)

خیلی مهمن:)

خدارو شکر:)

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 6:50

مامانه اومده!میگه پسرم با دانشگا رفتن مشکل داشته اما الان گفته اشکالی نداره!!!بعد می گه ارایش می کنی؟می گم اره می گه با ارایش کردنم فککککر کنم مشکل داره...می گم من درس خوندم ک بعدا شاغل بشم می گه خب با اینم مشکل داره!!!!اینقدرم خانوادشون مذهبیه ک حدو حساب ندارررره...اینقدر حرصم می گیره از اینجور خو

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:55


اول از همه سلام:)
عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)
+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:55

کاشکی پسر بودم!

لااقل مجبور نبودم هر حرفیو به خاطر دختر بودنم تحمل کنم!

از دست یه سریا ادم یهویی ناراحت می شه ک شاید دلیلش خیلی مسخره باشه و خنده دار ولی ناخواسته دل ادمو میشکنن با حرفاشون...

گاهی وقتا نمیدونم کار درست کدومه....

عجیب ادم سر در گم میشه توی این دنیا و ادماش...

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:55

یه وقتایی هست دلیل غمگین بودنتو میدونی ولی نمی تونی به کسی بگی!

حتی نمی شه لبخند بزنی ک پنهان باشه ناراحتیت...

امشب خیلی تلاش کردم چهرمو پشت لبخند بپوشونم ولی فک کنم موفق نبودم...

خدایا کمکم کن...

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:55

دیروز با وجود اینکه امتحانشو 50_50 خوب دادم ولی خواستم در مورد دیروز یه مطلبیو عرض کنم ... دیروز دقیقه های اخر استاد اومد...استاد با وجود اینکه درس دادنش برای ما قابل فهم نبود زیاد و درسشم خدایی سخته... ولی دیروز با وجودش به دانشجوها دلگرمی میداد... امروز داشتم به این فکر می کردم ک چقدر یه پدر می ت

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 16:55

ساعت 8و نیم امتحانه و من ن از استرس ولی نمیدونم چرا اینقدر بی خواب شدم ک از دیشب تا حالا خواب به چشمام نیومده... طبق گفته های یکی از دوستان خیلی زیادی غرق این دنیای مجازی شدم و نشونش هین بیدار بودناست!امـــــا تصمیم گرفتم دختر خوبی بشم و نت اومدنو کم کتم... همون شخص گرامی گفتن همین تایپ سریعت بعدا ب

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 9:07

یه سوال؟

یه خواستگار برام اومده توی شرکت گیتی پسند کار می کنه...هیچ اطلاعی درباره این شغل ندارم!!

ولی به نظرم چون شرکت خصوصیه کارش همیشگی نیس برای همین خودم موافق نیستم ک بیان!

چجور شغلیه؟

کارش همیشه هست؟

بیرونشون نمی کنن؟

می گن یه بار ورشکست کرده این شرکت درسته؟!!

کاشکی یکی بیاد به من توضیح بده دربارش...!

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 3:52

خدایا همینطوری یهویی دلم خواست بگم "خدایا شکرت"

خداجونم ممنون ک هستی ممنون ک مهربونی...

چقدر خوشحالمم که با تموم بدیام بازم به عاشقانه های دلم و نجواهای دلم گوش میدی...

خدایا نجواهای عاشقانه ی دلمو جایگزین اون قسمت از حرفا و ناشکری هایی کن ک توی عصبانیتام میزنم!

خداجونم دوست دارم ...همینقدر بی وقفه!

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 6:50

دنیای عجیبی داریم... خیلیییییییییی عجیب...فقط خدا کنه خدا کمکمون کنه... +امروز یه نی نی دیدم توی یه ماشینی فک کنم دست مادر بزرگش بود...دلم براش ضعف رفت اخه اون دستای کوچولوشو مشت کرده بود توی هم و داشت شیطونی می کرد...دلم نی نی می خوااااد تا بتونم یه کم فشارش بدم توی بغلم و بوسش کنم... خیلی وقته یه

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 21:32


اول از همه سلام:)
عرضم به حضورتون ک کامنتا با عرض شرمندگی بیشترش توی وبلاگ جواب داده می شه (البته منم به شما سر میزنم هر از گاهی)
+و یه نکته ای ک هست اینه ک می خوام بگم تنهام نزارین و با کامنتاتون بهم انرژی بدین بزارین تنهاییمو حس نکنم با وجود شماها دوستای خوب:)

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 21:32

دارم به این فکر می کنم ک چرا اینقدر بابام بی منطقه!! چرا هیچوقت نتونسته و نمی تونه زنشو درک کنه!!و قطعا مامان من خیلی گذشت داره ک تو نسته با چنین ادم بی منطقی زندگی کنه! :( هر سال ماه رمضون عموهای مامانم دعوتمون می کنن و طبق قانون بی منطقی بابای من هر سال همین موقع ها بهونه به وجود میاره و نمیزاره

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 21:32

امروز بعد از کامنت دوستی به اسم"بنده خدا"که خصوصی هم بود و نتونستم تاییدش کنم رفتم یه سری به مطالب قبلیم زدم... مطالب قبلی وبلاگم...نمی خوندم هر پستیو فقط تیتراشو می خوندم ... تیترایی که پر از انرژی منفی بود...پر از خواستن و نشدن بود... این همه بار منفی چطوری می تونه توی یه کلمه قرار بگیره؟یا فقط من

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 21:32

دستو دلم به درس نمیره! خدا با نشونه های گاه و بیگاهش بهم داره نشون میده اونم مسیر منو می خواد توی معلمی قرار بده!!و من با وجود اینکه راه دیگه ایو انتخاب کرده بودم ولی به خاطر این نشونه ها تصمیم قطعیمو گرفتم برای معلمی... شنیدم توی یکی از دانشگا ازادای اطراف اصفهان یه رشته ای هست به اسم آموزش و پرورش

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 21:32

از بابام متنفرم!!!

حسرت به دل موندم یه بار فقط یه بار براش اهمیت داشته باشیم و فقط خودش مهم نباشه...

خاک بر سر من که دختر این نکبتم...

ازش متنفررررررررم متنفررررررر...

خدایا یا تمومش کن این زندگیو یا یه فرجی بکن تحمل داره کم می شه دیگه!!!

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: جمعه 12 خرداد 1396 ساعت: 21:32

» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 15:02

امشب یه شب پر ماجرا بود!

به غیر از جریاناتش پروژه ها رو فهمیدم زندگی و خودم یه اشتباهی کردیم توش مجبور شدم دست تنها همشو از اول بسازم...هنوزم ادامه داره :(فردا هم موقع تحویلشونه ...دعا کنین بتونم تمومشون کنم...

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 15:02

فردا روز زمینی شدنه منه و من 18 سالم تموم می شه و می شه 19 سالم!!!!:)

احساس پیری می کنم حس می کنم داره سنم میره بالا

تولدم مبارک باشه قربون خودم برم الهی

خودشیفته هم خودتونین

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 15:02

حالم خیلی گرفته بود خیلی یهویی رفتم سر عکسا و فیلمایی که با دوستام بودم و به طور خیلی عجیب اخمام باز شد و دل گرفتگیم تموم شد...الان یه حس خوبی دارم نمی تونم توصیفش کنم

برچسب: نویسنده: کامیار رضوانی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 15:02

صفحه بندی